یه عکس ناز واسه دوستای گلم ![]()
![]()

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی بکام
باده رنگين نمی بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری

In the middle of the ocean far from the land,
Night fell on silently under the blue sky.
In the old town where people and dolphins had been living together,
You can see, now, the sole figure of a girl.
She comes to the gate every time at the same phase of the moon.
She can talk with dolphins in Melody.
The melody she plays, synchronizing and amplified with the moonlight and waves,
carries her feelings far into the sea
در کهکشانی دور
دلی، يک لحظه در صد سال،
ياد من کند. بی شک،
دل من، در تمام لحظه های عمر،
به يادش می تپد، پر شور.
من اينک، در دل اين کهکشان نور
اين منظومه های مهر
اين خورشيدهای بوسه و لبخند،
اين رخسارهای شاد،
شکوه لطف تان را، با کدامين عمر صدها ساله،
پاسخ می توانم داد؟
مرا اين دست های گرم
اين جان های سرشار از صفا.
يک عمر پرورده ست.
دلم، در نور و عطر اين محبت های رنگين،
زندگی کرده ست.
نگاه مهرتان، جانبخش چون خورشيد
به روی لحظه های من درخشيده ست
به جانم نيروی گفتار بخشيده ست.
صفای مهرتان را، با سراپای وجودم
با تمام تار و پودم،
می پذيرم، می برم با خويش.
مرا تا جاودان سرمست خواهد کرد،
بيش از پيش
صفای مهرتان، همواره بر من می فشاند نور
اگر از جان من، يک ذره ماند در جهان،
در کهکشانی دور ...
جوانه زدم...
خندیدی
سبز شدم...
رفتی
برگ و بارم ریخت...
بر نگشتی
موهایم سپید شد...
و اینگونه بود که
چهار فصل پدید آمد ![]()

سال ها قبل نقاشی می خواست که صورت حضرت مسیح رو نقاشی کند. رفت پیش یه کشیش و از او راهنمایی خواست. کشیش گفت که صورت چندان مهم نیست اما چشم های مسیح بیانگر معصومیت و عشق اوست و فقط چشم های کودکان قادر به بیان معصومیت است. کودکی پیدا کن که چشم های او در خور نقاشی برای چشم های عیسی باشد. مرد کودکان بسیاری را دید اما از بین آن ها چشم های کودکی او را مفتون کرد و تصمیم گرفت چشم های کودک را برای تصویر حضرت عیسی نقاشی کند.
سال ها گذشت و گذشت و این بار مرد تصمیم گرفت که شیطان را نقاشی کند. باز هم از کشیشی راهنمایی خواست. آن کشیش گفت شرورترین انسان را پیدا کن و چشم های او را برای شیطان نقاشی کن. مرد انسان های شرور بسیاری را دید تا اینکه چشمش به یک زندانی افتاد که او را با زنجیر بسته بودند او بسیار وحشی و شرور بود و قادر بود آدم ها را با دست پاره پاره کند... چشم های وحشتناکی داشت که برق شیطانی داشت ... مرد نشست و شروع کرد به نقاشی کردن آن چشم ها ... مرد زندانی پرسید چه چیز می کشی؟ نقاش گفت چشم های تورا برای شیطان می کشم... زندانی آه کشید و گفت: سال ها قبل کسی چشمان مرا برای مسیح نقاشی کرد ... و حالا تو چشم های مرا برای شیطان
سلام دوستان
این وبلاگ از همین لحظه شروع به کار می کنه
امیدواریم با نظراتون کمکون کنید ![]()
البته ممکنه تعداد نویسندگان این مجموعه بیشترم بشه ....![]()
برای همتون آرزوی خوش بختی دارم
تا بعد![]()
![]()
درود بر همه
من هم می خواستم عرض ادبی داشته باشم ![]()
همین ![]()
پیروز باشین![]()
![]()
..مینو..

